روز دیدار
شنبه شب خونه مامان بودیم و مهمون داشتیم . شام مفصلی بود و سفره رنگین ولی من با توجه به توصیه دکترم و اطرافیان لب به هیچکدوم نزدم
شب ساعت 30/11 بود که مهمونها رفتن و ما هم حاضر شدیم تا با امیر بریم خونه خودمون تا صبح وسایل دخملی رو برداریم و بریم بیمارستان که خاله الهام پیشنهاد داد تا من و امیر از حسی که داشتیم بگیم و فیلمبرداری کنه و اون روز برای همیشه ثبت بشه.
کلی خندیدم و سر وزن دخملمون شرطبندی کردیم و من از استرس و ترسم گفتم (واقعا وحشت داشتم از عمل و اتاق عمل) .
خداحافظی کردیم و عازم خونه شدیم.
خیلی حس جالبی بود . فکر می کردم به خونه خودم مهمون اومدم . حس می کردم آخرین باره که خونه ام رو می بینم .
نه من نه امیر خوابمون نمی اومد ، تصمیم گرفتیم کمی با اینترنت و عکس ها و فیلمهایی که شب گرفته بودیم سرمونو گرم کنیم .
ساعت حدود 30/1 بود و ما هنوز بیدار بودیم . چقدر دخملم بی تابی می کرد . حتما اونم می دونست که آخرین ساعت هایی که تو شکم منه .
بغض تو گلوم بود ولی سعی می کردم گریه نکنم چون اگه شروع می شد می دونم که تموم نمی شد .
هر وقت چشمامو باز کردم امیر بیدار بود . بالاخره ساعت 30/5 شد . از خواب بیدار شدم و نمازمو خوندم با خدا درد و دل کردم و آنیسای قشنگمو صحیح و سالم از خدا خواستم .
آماده شدیم امیر از زیر قرآن ردم کرد و حرکت کردیم به سمت خونه مامانم . همشون بیدار بودن و منتظر مامانم برام دعا کرد و دوباره از زیر قرآن رد شدم (بعدا خاله سولماز می گفت مامانم بعد 5/1 سال بیماری گریه کرده بود و این خیلی خبر خوبی برام بود ) و با خاله الهام و مادر امیر رفتیم بیمارستان .
هوای خنکی بود واز استرس بیشتر سردم می شد.
وارد که شدیم فقط اجازه دادن الهام با من بیاد بالا . وارد بخش زایمان شدیم . اتاقم رو نشون دادن و خاله الهام وسایل من و دخملی برد که بزاره تو اتاق و من رو به یه اتاق دیگه راهنمایی کردن . یه مامای خیلی مهربون اومد و کلی دلداریم داد و گفت نترس از چی می ترسی تا یکی ، دو ساعت دخملی رو بغل می کنی و به همه این استرسهات و ترسهات می خندی . ولی من باور نمی کردم . دست خودم نبود.
ساعت 8 شده بود و من همچنان منتظر بودم تا برم اتاق عمل . دستگاه هم روشن بود و صدای قلب آنیسا رو میشنیدم .
دیگه نتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم . دیگه داشت تموم میشد و دخملم از این به بعد به جای شکمم تو بغلم خواهد بود . دلم برای لحظه لحظه 9 ماه تنگ میشد و داشتم مرور می کردم. دوران قشنگی بود .
تو این افکار بودم که همون مامای مهربون اومد و گفت که خانم دکتر اومده و تو اتاق عمل منتظر من و آنیساست. از مادر امیر خداحافظی کردم و به همراه امیر و الهام رفتیم طبقه اول که اتاق عمل اونجا بود.
پاهام سست شد . ترسم هزار برابر شد ه بود از الهام و امیر هم خداحافظی کردم و وارد راهرو اتاق عمل شدم .
2 تا نرس خوشگل به استقبالم اومدن و کلی خوش و بش کردن از سن خودم گرفته تا اسم دخملم .تا رسیدیم به اتاق عمل .دکترم اومد جلو و مثل همیشه خوشرو و سرحال در حالی که کاملا متوجه وضعیتم شده بود گفت الناز جان نترس بیا رو تخت بشین و کلی آرومم کرد.
نشستم و دورو برمو نگاه کردم چند تا دستگاه و چراغ و اتاق سبز و خانم دکتر که داشت آماده می شد.
دکتر بیهوشی اومد . یه آقای تقریبا مسن و خنده رو . آمپول بی حسی رو زد و بهم گفتن سریع دراز بکش. بعد یه دستمال سبز جلوی چشمم کشیدن . پاهام داغ شده بود خانم دکتر شروع کرد به شستن شکمم و توضیح می داد که داره چیکار می کنه و من واقعا دیگه نمی ترسیدم.
دکتر بیهوشی حالم رو تند تند می پرسید و من بهش می گفتم که احساس خفگی می کنم و حالت تهوع دارم که یه صدای شنیدم و پشت سر اون صدای خانم دکتر که بیا الناز جون اینم دخمل تپل تو .
آنیسا گریه می کرد و منم اشک می ریختم و دعا می کردم برای همه اونایی که دلشون می خواد مادر بشن . برای همه دوستام که نی نی شون و از دست دادن . برای همه اونایی که نی نی هاشون تو راهه و از خدا نی نی های سالم می خوان. گریه ام دیگه به هق هق تبدیل شده بود و به زور از دکتر بیهوشی پرسیدم قدش کوتاه نیست ( آخه تو خواب دیده بودم میگن قد دخملت 34 سانته ) دکتر بیهوشی خندید و گفت مگه تو قد کوتاهی یا باباش؟؟
آنیسا رو آوردن نزدیکم . گریه می کرد و کلی مو داشت
عزیزممممممممممممممممممم
دلم ضعف رفت دوست داشتم بغلش کنم ولی دستام بی حس شده بود . ساعت 35/8 بود که آنیسا به دنیا اومد .
احساس خفگی می کردم . نمی تونستم حتی آب دهنمو قورت بدم.
منو بردن ریکاوری ولی دقیق یادم نیست چقدر اونجا بودم چون شدیدا خوابم میومد و نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم .
دوباره که چشمهامو باز کردم جلوی آسانسور بودم و امیر داشت فیلمبرداری می کرد و الهام هم با ذوق از موهای زیاد آنیسا می گفت .
چشمهای امیر اونقدر برق می زد که همه دردهام یادم رفت و خدا رو به خاطر همه نعمتهاش و خوشبختیم شکر کردم.
خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
الان دقیقا 15 روزه که آنیسا به دنیا اومده ولی هنوز شیرینی اون روز تو ذهنمه و دوست دارم تکرار بشه.
بهترین روز زندگیم بود بهترین روز
خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت


روز دیدار
