آنیساآنیسا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

نی نی نازم

روز دیدار

1391/7/3 22:24
نویسنده : الناز
210 بازدید
اشتراک گذاری

شنبه شب خونه مامان بودیم و مهمون داشتیم . شام مفصلی بود و سفره رنگین ولی من با توجه به توصیه دکترم و اطرافیان لب به هیچکدوم نزدمخنثی

شب ساعت 30/11 بود که مهمونها رفتن و ما هم حاضر شدیم تا با امیر بریم خونه خودمون تا صبح وسایل دخملی رو برداریم و بریم بیمارستان که خاله الهام پیشنهاد داد تا من و امیر از حسی که داشتیم بگیم و فیلمبرداری کنه و اون روز برای همیشه ثبت بشه.

کلی خندیدم و سر وزن دخملمون شرطبندی کردیم و من از استرس و ترسم گفتم (واقعا وحشت داشتم از عمل و اتاق عمل) .

خداحافظی کردیم و عازم خونه شدیم.

خیلی حس جالبی بود . فکر می کردم به خونه خودم مهمون اومدم . حس می کردم آخرین باره که خونه ام رو می بینم .ناراحت

نه من نه امیر خوابمون نمی اومد ، تصمیم گرفتیم کمی با اینترنت و عکس ها و فیلمهایی که شب گرفته بودیم سرمونو گرم کنیم .

ساعت حدود 30/1 بود و ما هنوز بیدار بودیم . چقدر دخملم بی تابی می کرد . حتما اونم می دونست که آخرین ساعت هایی که تو شکم منه .

بغض تو گلوم بود ولی سعی می کردم گریه نکنم چون اگه شروع می شد می دونم که تموم نمی شد .

هر وقت چشمامو  باز کردم امیر بیدار بود . بالاخره ساعت 30/5 شد . از خواب بیدار شدم و نمازمو خوندم با خدا درد و دل کردم و آنیسای قشنگمو صحیح و سالم از خدا خواستم .

آماده شدیم  امیر از زیر قرآن ردم کرد و حرکت کردیم به سمت خونه مامانم . همشون بیدار بودن و منتظر مامانم برام دعا کرد و دوباره از زیر قرآن رد شدم (بعدا خاله سولماز می گفت مامانم بعد 5/1 سال بیماری گریه کرده بود و این خیلی خبر خوبی برام بود ) و با خاله الهام و مادر امیر رفتیم بیمارستان .

هوای خنکی بود واز استرس بیشتر سردم می شد.

وارد که شدیم فقط اجازه دادن الهام با من بیاد بالا . وارد بخش زایمان شدیم . اتاقم رو نشون دادن و خاله الهام وسایل من و دخملی برد که بزاره تو اتاق و من رو به یه اتاق دیگه راهنمایی کردن . یه مامای خیلی مهربون اومد و کلی دلداریم داد و گفت نترس از چی می ترسی تا یکی ، دو ساعت دخملی رو بغل می کنی و به همه این استرسهات و ترسهات می خندی . ولی من باور نمی کردم . دست خودم نبود.

ساعت 8 شده بود و من همچنان منتظر بودم تا برم اتاق عمل . دستگاه هم روشن بود و صدای قلب آنیسا رو میشنیدم .

دیگه نتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم .  دیگه داشت تموم میشد و دخملم از این به بعد به جای شکمم تو بغلم خواهد بود . دلم برای لحظه لحظه 9 ماه تنگ میشد و داشتم مرور می کردم. دوران قشنگی بود .

تو این افکار بودم که همون مامای مهربون اومد و گفت که خانم دکتر اومده و تو اتاق عمل منتظر من و آنیساست. از مادر امیر خداحافظی کردم و به همراه امیر و الهام رفتیم طبقه اول که اتاق عمل اونجا بود.

پاهام سست شد . ترسم هزار برابر شد ه بود  از الهام و امیر هم خداحافظی کردم و وارد راهرو اتاق عمل شدم .

2 تا نرس خوشگل به استقبالم اومدن و کلی خوش و بش کردن از سن خودم گرفته تا اسم دخملم .تا رسیدیم به اتاق عمل .دکترم اومد جلو و مثل همیشه خوشرو و سرحال  در حالی که کاملا متوجه وضعیتم شده بود گفت الناز جان نترس بیا  رو تخت بشین و کلی آرومم کرد.

نشستم و دورو برمو نگاه کردم چند تا دستگاه و چراغ و اتاق سبز و خانم دکتر که داشت آماده می شد.

دکتر بیهوشی اومد . یه آقای تقریبا مسن و خنده رو . آمپول بی حسی رو زد و بهم گفتن سریع دراز بکش. بعد یه دستمال سبز جلوی چشمم کشیدن . پاهام داغ شده بود خانم دکتر شروع کرد به شستن شکمم و توضیح می داد که داره چیکار می کنه و من واقعا دیگه نمی ترسیدم.

دکتر بیهوشی حالم رو تند تند می پرسید و من بهش می گفتم که احساس خفگی می کنم و حالت تهوع دارم که یه صدای شنیدم و پشت سر اون صدای خانم دکتر که بیا الناز جون اینم دخمل تپل تو .

آنیسا گریه می کرد و منم اشک می ریختم و دعا می کردم برای همه اونایی که دلشون می خواد مادر بشن . برای همه دوستام که نی نی شون و از دست دادن . برای همه اونایی که  نی نی هاشون تو راهه و از خدا نی نی های سالم می خوان. گریه ام دیگه به هق هق تبدیل شده بود و به زور از دکتر بیهوشی پرسیدم قدش کوتاه نیست ( آخه تو خواب دیده بودم  میگن قد دخملت 34 سانته ) دکتر بیهوشی خندید و گفت مگه تو قد کوتاهی یا باباش؟؟

آنیسا رو آوردن نزدیکم . گریه می کرد و کلی مو داشتبغل

عزیزممممممممممممممممممم

دلم ضعف رفت دوست داشتم بغلش کنم ولی دستام بی حس شده بود . ساعت 35/8  بود که آنیسا به دنیا اومد .

احساس خفگی می کردم . نمی تونستم حتی آب دهنمو قورت بدم.

منو بردن ریکاوری ولی دقیق یادم نیست چقدر اونجا بودم چون شدیدا خوابم میومد و نمی تونستم چشمامو باز نگه دارم .

دوباره که چشمهامو باز کردم جلوی آسانسور بودم و امیر داشت فیلمبرداری می کرد و الهام هم با ذوق از موهای زیاد آنیسا می گفت .

چشمهای امیر اونقدر برق می زد که همه دردهام یادم رفت و خدا رو به خاطر همه نعمتهاش و خوشبختیم شکر کردم.

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

الان دقیقا 15 روزه که آنیسا به دنیا اومده ولی هنوز شیرینی اون روز تو ذهنمه و دوست دارم تکرار بشه.

بهترین روز زندگیم بود بهترین روزبغل

خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

نرگسی
3 مهر 91 23:56
عزیــــــــــــــــــــــــــــــز دلمممممممممممممممم قدمش مبارک باشه براتون ایشالله زیر سایتون شادو سلامت باشید .. خیلی باحالی قدش کوتاه نیست ؟؟ ..
لاله مامی آوینا
4 مهر 91 9:48
الی جون روزای شیرین و شادی برات آرزو میکنم... آنیسا جونم خیلی خوش آمدی...
مامان جون نی نی
4 مهر 91 14:54
قدمش براتون مبارک باشه خوشبحالت نی نی رو دیدی و دلتنگیهات تموم شد. آنیسا رو ببوس هزارتا
افسانه مامی پارمین
4 مهر 91 18:37
الناز عزیزم قدم نو رسیده مبارک باشه. ماشالله دخترت خیلی ملوسه.جای من ببوسش.
سارا 91
5 مهر 91 8:17
سلامممممممممممم الي جون خوبي عزيزممم خداروشكر كه جفتتون سالمين عزيزمممممممممممممممممممممممم و زايمان راحتي داشتي خدا دخترتو برات نگه داره عزيزم بوس بوس
سانی مامی شادیسا
6 مهر 91 14:16
وااااااااااااااااای الی جونمممممم انقدر قشنگ نوشتی که اشکام در اومد. من رو بردی به روزی که شادیسا بدنیا اومد همگیمون با اون هم استرس و انتظار نه ماه رو سپری کردیم و حالا نی نی هامون رو بغل گرفتیم.. انشاله همیشه در کنار هم شاد و سرحال و خوش باشید
نایسل
7 مهر 91 18:04
عزیز دلم الهی فداتتت شمممم چشت روشن مامان شدی دوست دارمم ..... چشام پر آب شده به زور نگه داشتم
nafiseh
17 مهر 91 1:42
SALAM ELI JONAM - KHEILI MONTAZER BODAM BEIAI - ISHALA ZENDEGIT POR BASHE AZ KHATERATE KHOB
مامان آریو
12 اسفند 91 14:38
سلام عزیزم.اشکامو نتونستم نگه دارم همین طور میخوندمو گریه میکردم.من 4 ماه دیگه نی نی نازم به دنیا میاد همش استرس دارم دعا کن برام
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به نی نی نازم می باشد